وعده ی دیدن ما هر روز است
زیر ان سرو سپید که دلش در دل توست
و نه ترس و نه سراب و نه سکوت
همه تو همه عشق و همه زیبایی و با من بودن
یادم اید که نخست روز که من بغض شدم
تو به من خندیدی و من اسوده شدم
و تو را به عشق پاکی دادم قسمی پر معنا که نذاری هیچ وقت تنهایم
و تو هم اشک شدی
من به معنای همان سرو سپید باز هم امدم و سبز شدم
پا در این عرصه ی پر جوشش و خیس
با همه ترس و غمم بنهادم
باز تو برگ شدی
حال من اینجایم با دلی پر معنا پر امید
گوشه ی دامن من پاره شده و دلم زخمی است
به تو گفتم چه کنم تو همان بودی که بر امدنم خندیدی
بر تو فریاد زدم اشک شدم گرییدم
ناله و داد و فغان سر دادم که نخواهم زین پس زندگی ببرم از دنیا به همان سان که به من دادی عشق
تو به من خندید من سکوتی گریان به دلت سر دادم
تو مرا دست نوازش بزدی
بر سرم نور زدی
به دلم مرهمی از یاس کبود بنهادی
و به من گفتی باز
با تو هستم تا به اخر هستم...
و دگر بار دلم زیبا شد به همان وسعت دریایی تو
خدایا دوستت دارم

